تبليغاتX
بنویس از سر خط
بنویس از سر خط

 
درباره وبلاگ

 

موضوعات

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



امشب می خوام حرف بزنم
امشب می خوام حرف بزنم امشب می خوام داد بزنم
بغضای روی سینمو با گریه از یاد ببرم
امشب می خوام بگم بهت می خوام بگم دوست دارم یه عالمه
می خوام برم پیش خدا بهش بگم دوسش دارم
می خوام بگم نپرس چرا ، برای چی ، آخه چطور ، یا چه جوری
ما آدما تو قلبامون یه نقطه سیاه داریم

پ . ن : خودم نوشتماااااا



ادامه مطلب

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط  سیاوش



قسم به عشق که داستان دلم با عشق، حدیث شیشه و سنگ است
عشق دانی که سرآغازش چیست ؟

امتداد دو نگاه

یکی از عمق دل و قعر وجود ، آن یکی بعد سجود

آن زمانی که دو چشمت ،  پیله خواهش را به وجودم تابید

ودر آن ظلمت و تاریکی شب ،

جاده ای روشن را در فراسوی افق دید زدم

و تو آن یاور دیرینه من ، که در آن جاده سبز

هم نوا با دل سودا زده ام  ، پا به اقلیم عدم می نهی و می گذری

چشم من خیره به دنبال تو کز غور وجود

با دو دستی که به مهر آغشته است ، سوی من آیی و با نغز کلام

دل سرگشته و حیرانم را نزد خود می خوانی

آه ای یاور من

یاد آن روز که در سایه آن سرو  بلند ، سخنت بشنودم

تو به من گفتی ار آن چشمه نور، تو به من گفتی از آن کاخ بلور

گفتی آن چشمه نور ، چشم بر راه تو است

گفتی آن کاخ بلور، خواهد آن روز رسد که توأش پادشهی

من شنیدم که بگفتی اندرون دل تو، جایگاهی است تهی از برای دل من

من دلم اندر کف ، آمدم چشمه نور ، آمدم کاخ بلور

آمدم تا که بر آن مسند عشق پادشاهی بکنم

در درون دل من ،سبدی بود پر از گل محبت و صفا

لیک گلهای سبد اندر آن جایگه ظلمانی که توأش کاخ بخواندی

همگی پژمردند ، همگی افسردند

دیگر از آن همه گلهای قشنگ ، اثری باقی نیست

حال دیگر حتی ، اشکهای من هم ،  چاره مردگی آنها را نتوانند کنند

تو در آن به اصطلاح کاخ بلور

در کنار آن همه چشمه نور

سبد پرگل من را بردی                                                    

خنجر حسرت را تا به ته بر جگرم  بنشاندی

د رخیالت این است که دلم را بردی

لیک نزدم مردی *



ادامه مطلب

چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط  سپیده



شاخه نیلوفر
کسی که هستیشو ، به وعده ها داده
یه بار بپرس چرا ، به این روز افتاده
همش تو این فکرم ، الان تو فکر چیه
کجاست؟ چیکار میکنه؟ ، الان کنار کیه؟

بدون تو سنگم ، کنار تو ابرم
بیا تا گریه کنم ، سر اومده صبرم

اگه یه روز مردم ، بیا و گریه کنن و
یه شاخه نیلوفر ، بذار روی قبر


ادامه مطلب

سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط  سیاوش



Blog Skin